خرید بک لینک
  • اعصابمو خورد کرده این سرماخوردگی شدید
  • تاحالا انقد شدید سرمانخورده بودم
  • اونم وسط تابستون
  • تو مسافرتم ولم نکرد
  • آخرم مجبور شدم آمپول بزنم بخاطر گوش درد شدیدم
  • دوهفته رفتیم مسافرت
  • اول یزد بعد بندرعباس بعدام زاهدان
  • مسافرت خوبی بود
  • کلی هم خرید کردم
  • الانم منتظرم این نتایج لعنتی بیاد
  • باید تا شنبه منتظر باشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 21:54  توسط ....

برچسب: سرماخوردگی,لعنتی, نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 6:06

  • این دومین دفعه اییه که بهم شوک وارد میشه
  • خیلی شوک بدی بود
  • حال این روزامو نمیفهمم
  • انگار نمیدونم اصلا برای چی دارم زندگی میکنم
  • دیگه خنده هام از ته دل نیست
  • ولی..
  • ولی خداروشکر میکنم
  • خدایا ممنونتم
  • بخاطر همه چیز
  • خیلی چیزا دیگه برام عوض شده
  • ولی بازم ممنونم
  • خدایا نمیدونم چه حکمتیه از این انتخاب ولی امیدوارم خوب باشه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۶ ساعت 15:58  توسط ....

برچسب: نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 6:06

انتخاب رشته چقدر سخته

نمیدونم دقیقا باید چه رشته ایی برم؟

چه دانشگاهی

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 14:40&nbsp توسط ....

برچسب: سردرگمی, نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

خدایا شکرت

کمکم کن بهترین انتخاب رشته رو داشته باشم

ویه جای خوب قبول بشم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 19:9&nbsp توسط ....

برچسب: نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

امروز یه خواب بد دیدم

خیلی بد

فکرش داره اذیتم میکنه

نمیدونم تعبیرش خوبه یا بد ؟

یااصلا تعبیر داره یانه؟؟

خدایا خودت کمکم کن

امیدوم به توعه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:27 توسط ....

برچسب: نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

عکس و تصویر #پروفایل #دخترونه

من معتقدم پدر اسکلت یک بدن
است؛

پسر پوست بدن
مادر قلب
دختر اما رگ و شریان هاست
خانه بدون دختر
یک چیزهایی کم دارد
که همه چیزند...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 13:0 توسط ....

برچسب: خانه,بدون,دختر, نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

امروز صبح خیلی خوابم میومد ولی چون بابابزرگم و داییم خونمون بودن روم نشد که بخوابمو دیر بلند بشم بنابراین ساعت 9 بابقیه بلند شدم بابابزرگم ازم پرسید همیشه ساعت چند بلند میشی؟ خیلی تعجب کردم از سوالش منم گفتم حدودا ساعت 9 بعد بهم گفت توبیشتر میخوابی نه؟ منظورشو گرفتم چون اکثر اوقات خیلی میخوابم بهش گفتم اره بستگی به موقعیتش داره خندم گرفته که همه از خوابالو بودن من خبر دارن دست خودم نیست خوابیدن

برچسب: خوااااب, نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

یه انرژی منفی اومده سراغم

از حرف های بیهوده دیگران

مخوصا خالم که خیلی درحقم بدی کرده

میترسم

حرفاشون حالمو بد میکنه

خدایاا خودت هوامو داشته باش

یادم نمیره که چقدرآدمای اطرافم دلمو شکستن

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 15:25 توسط ....

برچسب: ناامید, نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

عکس و تصویر

واقعا همینه

:(

برچسب: نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

دلم گرفته بود با مامان و بابام و آبجیم رفتیم بیرون حالم بدتر گرفته شد به جای اینک حالم خوب بشه... چهارشنبه عروسیه داییمه همیشه آرزوم بود عروسی داییم رو ببینم ولی الان نمیدونم برم یانه آخه دوهفته پیش چهلم مادربزرگم بود مامان و بابام نمیخوان بیان عروسی آبجی بزرگمم میگه من نمیخوام بیام اونوقت من چجوری روم میشه تنها برم عروسی داییم؟؟؟ نه لباس خریدم نه چیزی .. آرایشگاه هم که نمیخوام برم چون مامانم

برچسب: بلاتکلیفی, نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

تصمیم گرفتم که برم عروسی

:)

احتمالا تا آخر هفته نیستم

فعلا

یاعلی

برچسب: نویسنده: رضا رادمنش تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 3:41

صفحه بندی